تقا ص چه چیز را میدهم
خستم ,خیلی خسته,نمی دونم چرا این قدرنفس کشیدن تو این زمونه برام سخته,کسی نیست بفهمدم ,
شاید درک کردن کسی که دوست داره تنها باشه و تو تنهایش با عشقش زندگی کنه وبخواد ازتموم هیاهوی
جَوون دور باشه کار مشکلیه ,خا نواده که هیچ,فکر می کنم تنها کس زندگیمم دیگه نمی فهمدم ,اگه تیپ بزنم
می گن چوچوشده اگه برم تو تیپای خاص خودم می گن عزاداره یا که دیونست ,بخندم یه جور ,تو خودم یه طور دیگه نمی دونم همه اینجورین یامن.
ولی دعا کنید تو تابستون برگای زرد درخت سیب سبز بشه بتونه دل خورشید خانوم که بدجوری خاطرش رو می خواد رو بدست بیاره یا حد اقل از غروب زودش نسبت به اون پشیمون کنه وصبر کنه یا شاید یکی اومدو قلمه ی امید رو به اون بزنه.